شمارهٔ ۲۰
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
سحاب سیل فشان چشم رودبار منست
سموم صاعقه سوز آه پر شرار منست
غم ارچه خون دلم می خورد مضایقه نیست
که اوست در همه حالی که غمگسار منست
هلال اگر چه به ابروی یار می ماند
ولی نمونه یی از این تن نزار منست
چو اختیار من از کاینات صحبت تست
گمان مبر که جدایی باختیار منست
کنار چون کنم از آب دیده گوهر شب
بآرزوی تو تا روز در کنار منست
مرا ز دیده میفکن که آبروی محیط
ز فیض مردمک چشم در نثار منست
فرو نشان بنم جام گرد هستی من
اگر غبار حریفان ز رهگذار منست
طمع مدار که خواجو ز یار برگردد
که از حیات ملول آمدن نه کار منست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş