شمارهٔ ۲۰ - و له أیضاً
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
ای که رای تو در سیاهی شب
نایب شاه گنبد خضر است
از ضمیرت چگونه می خیزد
آب حیوان گر از سیاهی خاست
آفتابی تو روشنت گفتم
بسیاهی پس آرزوت چراست
زان ترا ذره یی سیاهی نیست
کافتابی و در تو این پیداست
می فرستادمت سیاهی لیک
عقل گفتا مکن که این نه رواست
کس سیاهی بتحفه نفرستد
پیش خورشید خاوری که خطاست
لیک کار تو چون سیه کاریست
بی سیاهی چگونه آید راست
از سیاهی چو رنجه شد طبعت
روشنم شد که علت سود است
نه سیاهی گر آب حیوانست
بمثل ورچه نور دیده ماست
هرچه باید بدیده بفرستم
ور سیاهی دیده ی بیناست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş