شمارهٔ ۲۱۲
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
ما زرخ کار خویش پرده برانداختیم
با رخ دلدار خویش نرد نظر باختیم
مشعله ی بیخودی از جگر افروختیم
واتش دیوانگی در خرد انداختیم
بر در ایوان دل کوس فنا کوفتیم
بر سر میدان جان رخش بقا تاختیم
گر سپر انداختیم چون قمر از تاب مهر
تیغ زبان بین چو صبح کز سر صدق آختیم
شمع دل افروختیم عود روان سوختیم
گنج غم اندوختیم با غم دل ساختیم
سر چو ملک بر زدیم از حرم سرمدی
تا علم مرشدی بر فلک افروختیم
چون دم دیوانگی از دل خواجو زدیم
مست می عشق را مرتبه بشناختیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş