شمارهٔ ۲۱۴
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
بگشا بشکر خنده لب لعل شکرریز
با پسته ی شیرین ز شکر شور برانگیز
تلخست می از دست حریفان ترش روی
در ده قدحی از لب شیرین شکر ریز
بنشست زباد سحری شمع شبستان
ای شمع شبستان من غمزده برخیز
بفشان گره طره ی مشکین پریشان
وز سنبل تر غالیه بر برگ سمن ریز
آن دل که بیک تیر نظر صید گرفتی
از سلسله ی سنبل شوریده در آویز
ای آب رخم برده از آن لعل چو آتش
وی خون دلم خورده بدان غمزه ی خونریز
گویند که پرهیز کن از مستی و رندی
با نرگس مستت چه زند توبه و پرهیز
فرهاد اگرش دست دهد دولت شاهی
بی شکر شیرین چه کند ملکت پرویز
خواجو چه کنی ناله و فریاد جگر سوز
گلرا چه غم از نعره ی مرغان سحرخیز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş