شمارهٔ ۲۲۷
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
مبرید نام عنبر بر زلف چون کمندش
مکنید یاد شکر بر لعل همچو قندش
بدو چشم شوخ جادو بربود خوابم از چشم
مرساد چشم زخمی بدو چشم چشم بندش
نکنم خلاف رایش بجفا و جور دشمن
که محب دوست بیمی نبود زهر گزندش
چو بدامنش غباری ز جهان نمی پسندم
چه پسندد از حسودم سخنان ناپسندش
بکمندش احتیاجی نبود بصید وحشی
که گرش بتیغ راند نکشد سر از کمندش
نه منم اسیر تنها بکمند یار زیبا
که بشهر او در آمد که نگشت شهربندش
مکنید عیب خواجو که اسیر و پای بندست
که اگر نمی کشندش بعتاب می کشندش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş