شمارهٔ ۲۴۱
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
بده آن راح روان بخش که در مجلس خاص
مایه ی روح فزایی بود از روی خواص
دوستان شمع شبستان و پریوش ساقی
ماه خوش نغمه نواساز و حریفان رقاص
عقل را ره نبود بر در خلوتگه عشق
عام را بار نباشد بسرا پرده ی خاص
ای بسا در گرانمایه که آید بکنار
تا درین بحر بود مردم چشمم غواص
آخر ای فاتحه ی صبح باخلاص بدم
که خلاص از شب هجران نبود بی اخلاص
وحشی از قید تو نگریزد ارش تیغ زنی
که گرفتار کمندت نکند یاد خلاص
خالص آید چو زر از روی حقیقت خواجو
گر تو در بوته عشقش بگدازی چو رصاص
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş