شمارهٔ ۲۸۶
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
باز هرچند که در دست شهان دارد جای
نیست در سایه اش آن یمن که در پر همای
هرکه زین گنبد گردنده کناری نگرفت
چون مه نو به همه شهر شد انگشت نمای
ای که امروز ممالک به تو آراسته است
ملک را چون تو به یاد است بسی ملک آرای
هر کفی خاک که بر عرصه ی دشتی بینی
رخ ماهی بود و فرق شهی عالی رآی
بشد و ملکت باقی به خدا بازگذاشت
آن که می گفت منم بر ملکان بارخدای
گر تو خواهی که شهان تاج سرت گردانند
کار درویش چو خلخال میفکن در پای
تا مقیمان فلک شادی روی تو خورند
ای می مهر جهان هم چو قمر سیر برآی
پنجه ی نفس به بازوی ریاضت بشکن
گوی مقصود به چوگان قناعت بربای
چنگ ازآن روی نوازندش و در بر گیرند
که به هر باد هوایی نخروشد چون نای
بوی عود از دم جان پرور خواجو بشنو
زآن که باشد نفس سوختگان روح افزای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş