شمارهٔ ۳
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را
می پرستانیم درده باده گل فام را
زاهدان را چون ز منظوری نهانی چاره نیست
پس نشاید عیب کردن رند دردآشام را
احتراز از عشق می کردم ولی بی حاصل است
هرکه از اول تصور می کند فرجام را
من به بوی دانه خالش به دام افتاده ام
گرچه صید نیکوان دولت شمارد دام را
هرکه او را ذره ای با ماه رویان مهر نیست
بر چنین عامی فضیلت می نهند انعام را
شام را از صبح صادق باز نشناسم ز شوق
چون مهم پرچین کند بر صبح صادق شام را
گر بدین سان بر در بتخانه چین بگذرد
بت پرستان پیش رویش بشکنند اصنام را
بر گدایان حکم کشتن هست سلطان را ولیک
هم به لطف عام او اومید باشد عام را
چون بهر معنی که بینی تکیه بر ایام نیست
حیف باشد خواجو ار ضایع کنی ایام را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş