شمارهٔ ۳۳۸
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
گر تو شیرین شکر لب به شکر خنده درآیی
به شکر خنده شیرین دل خلقی بربایی
آن نه مرجان خموش است که جانیست مصور
وان نه سرچشمه نوش است که سریست خدایی
وصف بالای بلندت به سخن راست نیاید
با تو چون راست توان گفت به بالا که بلایی
سرو را کار ببندد چو میان تنگ ببندی
روح را دل بگشاید چو تو برقع بگشایی
همه گویند که آن ترک ختایی بچه زآن روی
نکند ترک خطا با تو که ترک است و ختایی
چون در آیی نتوانم که مراد از تو بجویم
که من از خود بروم چون تو پری چهره درآیی
تو جدایی که جدایی طلبی هر نفس از ما
گرچه هر جا که تویی در دل پر حسرت مایی
من به غوغای رقیبان ز درت باز نگردم
که گدا گر بکشندش نکند ترک گدایی
وحشی از قید تو نگریزد و خواجو ز کمندت
که گرفتار بتان را نبود روی رهایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş