شمارهٔ ۳۸
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
بجز از کمر ندیدم سر مویی از میانت
بجز از سخن نشانی نشنیدم از دهانت
توچه معنیی که هرگز نرسیده ام بکنهت
تو چه آیتی که هرگز نشنیده ام بیانت
تو کدام شاهبازی که ندانمت نشیمن
چه کنم که مرغ فکرت نرسد به آشیانت
اگرم هزار جان هست فدای خاک پایت
که اگر دلت نجویم ندهد دلم بجانت
چه بود گرم بپرسش قدمی نهی ولیکن
تو که ناتوان نبودی چه خبر ز ناتوانت
چو کسی نمی تواند که ببوسد آستینت
برویم و رخت هستی ببریم از آستانت
چه گلی که بلبلی را نبود مجال با تو
که دمی بر آرد از دل ز نهیب باغبانت
چه شود که بینوایی که زند دم از هوایت
دل خسته زنده دارد بنسیم بوستانت
بچه رو کناره گیری ز میان ما که خواجو
چو کمر شدست راضی بکناری از میانت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş