شمارهٔ ۵۱
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
بر سر کوی عشق بازاریست
که رخی همچو زر بدیناریست
دل پر خون بسی بدست آید
زانک قصاب کوچه دلداریست
نخرد هیچکس دلی بجوی
بنگر ای خواجه کاین چه بازاریست
بر سر چار سوی خطه عشق
رو بهر سو که آوری داریست
سر که هست از برای پای انداز
بر سر دوش عاشقان باریست
یوسف مصر را بجان عزیز
بر سر هر رهی خریداریست
زلف را گر سرت نهد بر پای
بر مکش زانک او سیه کاریست
غمزه را پند ده که غمازیست
طره را بند نه که طراریست
انک خواجو ازو پریشانست
زلف آشفته کار عیاریست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş