شمارهٔ ۵۲
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
گرت چو مورچه گرد شکربر آمده است
تو خوش بر آی که با جان برابر آمده است
بنوش لعل روان چون زمرد سبزت
نگین خاتم یاقوت احمر آمده است
چشمه ی نوش تو سبزه گر بدمید
ترش مشو که نبات از شکر برآمده است
بگرد چشمه ی نوش تو سبزه گر بدمید
ترش مشو که نبات از شکر برآمده است
ز خط سبز تو نسخم خوش آمدی و کنون
خط غبار تو خود زان نکوتر آمده است
تو خوش درآو مشو در خط از من مسکین
که خط بگرد عذار تو خوش در آمده است
شه حبش که ز سر حد شام بیرون راند
کنون بتاختن ملک خاور آمده است
ز سهم ناوک ترکان غمزه ات گویی
که هندوییست که نزد زره گر آمده است
کند بسنبل گردنگشت زمانه خطاب
که خادمی تو در شان عنبر آمده است
میان مشک و خطت فرق نیست یک سر موی
ولیک موی تو از مشک بر سر آمده است
گمان مبر که برفت آب لعلت از خط سبز
که لعل را خط پیروزه زیور آمده است
بیا بدیده ی خواجو نگر که خط سیاه
بگرد روی چو ماهت چه در خور آمده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş