شمارهٔ ۵۵
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
برمه از سنبل پرچین تو پرچین بگرفت
چه خطا رفت که ابروی کژت چین بگرفت
گرد مشکست که گرد گل رویت بدمید
یا بنفشه ست که پیرامن نسرین بگرفت
لشکر زنگ ز سر حد ختن بیرون تاخت
بختا برد خط و مملکت چین بگرفت
بسکه در دیده ی من کرد خیال تو نزول
راه بر مردمک چشم جهان بین بگرفت
جان شیرین بلب آورد بتلخی فرهاد
نه چو پرویز که کام از لب شیرین بگرفت
آخر ای صبح جگر سوختگان رخ بنمای
که مرا بیتو ملال از مه و پروین بگرفت
همچو خواجو سزدار ترک دل و دین گیرم
که دلم در غم عشقت ز دل و دین بگرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş