شمارهٔ ۶۳
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
ماهم از شب سایبان بر آفتاب انداختست
سروم از ریحان تر برگل نقاب انداختست
بر کنار لاله زار عارضش باد صبا
سنبل سیراب را در پیچ و تاب انداختست
حلقه های جعد چین بر چین مه فرسای را
یک بیک در حلق جانم چون طناب انداختست
تا کند مرغ دلم را چون کبوتر پای بند
بر کنار دانه دام از مشک ناب انداختست
آن دو هندوی سیه کار کمند انداز را
همچو دزدان بسته و بر آفتاب انداختست
منکه چون زلفش شدم سر حلقه ی شوریدگان
حلقه وارم بر در آیا از چه باب انداختست
مردم چشم ارز چشم من بیفتد دور نیست
چون بخونریزی سپر بر روی آب انداختست
ساقی مستان که هوش می پرستان می برد
گوییا بیهوش دارو در شراب انداختست
در رهش خواجو بآب دیده و خون جگر
دل چو دریا کرده و خر در خلاب انداختست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş