شمارهٔ ۷
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
اگر در جلوه می آری سمند باد جولان را
بفرما تا فرو روبم به مژگان خاک میدان را
مکن عیب تهی دستان که در بازار سرمستان
گدا باشد که بفروشد به جامی ملک سلطان را
چرا از کعبه برگردم که گر خاری بود در ره
برآرم آه و در یک دم بسوزانم مغیلان را
اگر همچون خضر خواهی که دایم زنده دل باشی
روان در پای جانان ریز اگر دستت دهد جان را
به فردوسم مکن دعوت که بی آن حور مه پیکر
کسی کو آدمی باشد نخواهد باغ رضوان را
به بوی لعل میگونش به ظلماتی در افتادم
که گر میرم ز استسقا نجویم آب حیوان را
چمن پیرا اگر چشمش بر آن سرو روان افتد
دگر بر چشمه ننشاند ز خجلت سرو بستان را
مگر باد سحرگاهی هواداری کند ورنی
نسیم یوسف مصری که آرد پیر کنعان را
چو مستان حرم خواجو جمال کعبه یاد آرد
ز آب چشم خون افشان کند دریا بیابان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş