شمارهٔ ۸۰
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
ایکه از دفتر حسنت مه تابان بابیست
آتش روی تو در عین لطافت آبیست
نیست در دور خطت دور تسلسل باطل
که خط سبز تو از دور تسلسل بابیست
تا شد ابروی کژت فتنه ی هر گوشه نشینی
ای بسا فتنه که در گوشه ی هر محرابیست
زلف هندی توام دوش بخواب آمده بود
بس پریشانم ازین زانک پریشان خوابیست
پرتو روی چو ماه تو در آن زلف سیاه
راستی را چه شب تیره و خوش مهتابیست
آنک گویند که عناب نشاند خون را
بیتو هر قطره یی از خون دلم عنابیست
آفتابیست که از اوج شرف می تابد
یا بت ماست که در هر خم زلفش تابیست
من ازین در نروم زانک بهر باب که هست
پیش خواجو درش از روضه رضوان بابیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş