شمارهٔ ۸۳
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
حدیث آرزومندی جوابی هم نمی ارزد
خمار آلوده یی آخر شرابی هم نمی ارزد
خرابی همچو من کومست در ویرانها گردد
اگر گنجی نمی ارزد خرابی هم نمی ارزد
سزد چون دعداگر هر دم بر آرم بی رباب افغان
که این مجلس که من دارم ربابی هم نمی ارزد
گدایی کو کند دایم دعای دولت سلطان
گر انعامی نمی شاید ثوابی هم نمی ارزد
بدین توسن کجا یادم که با او همعنان باشم
که این مرکب که من دارم رکابی هم نمی ارزد
بگو ای پیک مشتاقان بدانحضرت که مهجوری
سلامی گر نمی شاید جوابی هم نمی ارزد
چه باشد گر غریبی را بمکتوبی کنی خرم
بغربت مانده یی آخر خطایی هم نمی ارزد
بیا بر چشم من بنشین اگر سرچشمه یی خواهی
سر آبی چنین آخر سرابی هم نمی ارزد
تو در خواب خوش نوشین و من در حسرت خوابی
دریغ این چشم بیدارم که خوابی هم نمی ارزد
بدین مخمور دردی نوش از آن می شربتی در ده
دل محرور بیماری لعابی هم نمی ارزد
تو آب زندگی داری و خواجو تشنه جان داده
دریغا جان مستسقی بآبی هم نمی ارزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş