شمارهٔ ۸۵
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
آنزمان مهر تو می جست که پیمان می بست
جان من با گره زلف تو در عهد الست
نو عروسان چمن را که جهان آرایند
با گل روی تو بازار لطافت بشکست
دلم از زلف کژت جان نبرد زانک درو
هندوانند همه کافر خورشید پرست
چشم مخمور تو گر زانکه ببیند در خواب
هیچ هشیار دگر عیب نگیرد بر مست
خسروانند گدایان لب شیرینت
خسرو آنست که او را چو تو شیرینی هست
دلم از روی تو چون می نشکیبد ز آنروی
ببرید از من و در حلقه ی زلفت پیوست
دوش گفتم بنشین زانک قیامت برخاست
فتنه برخاست چو آن سرو خرامان بنشست
زاده ی خاطر خواجو که بمعنی بکرست
حیف باشد که برندش بجهان دست بدست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş