شمارهٔ ۸۷
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
کیست که با من حدیث یار بگوید
بهر دلم حال آن نگار بگوید
پیش کسی کز خمار جان بلب آورد
وصف می لعل خوشگوار بگوید
وز سرمستی بنزد باده گساران
رمزی از آن چشم پر خمار بگوید
لطف کند وز برای خاطر رامین
شمه یی از ویس گلعذار بگوید
ور گذری باشدش بمنزل لیلی
قصه ی مجنون دلفگار بگوید
دوست مخوانش که رخ ز دوست بتابد
یار مگویش که ترک یار بگوید
باد بهار از چمن بشنعت بلبل
باز نیاید اگر هزار بگوید
با گل بستان فروز روی تو خواجو
باد بود هر چه از بهار بگوید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş