شمارهٔ ۹۰
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
دلم با مردم چشمت چنانست
که پنداری که خونشان در میانست
خطت سر نامه ی عنوان حسنست
رخت گلدسته ی بستان جانست
شبت مه پوش و ماهت شب نقابست
گلت خودروی و رویت گلستانست
گلستان رخت در دلستانی
بهشتی بر سر سرو روانست
چرا خورشید روز افروز رویت
نهان در چین شبگون سایبانست
کمان داران چشم دلکشت را
خدنگ غمزه دایم در کمانست
بساز آخر زمانی با ضعیفان
که حسنت فتنه آخر زمانست
چرا خفتست چشم نیم مستت
زمخموری تو گویی ناتوانست
ز زلفت مو به مو خواجو نشانداد
از آن انفاس او عنبر فشانست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş