شمارهٔ ۹۶
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
ایکه لبت آب شکر ریختست
بر سمنت مشگ سیه بیختست
نقش ترا خامه ی نقاش صنع
بر ورق جان من انگیختست
ساقی از آن آب چو آتش بیار
کاتش دل آب رخم ریختست
با تو محالست بر آمیختن
گرچه غمت با گلم آمیختست
در سر زلف تو ز آشفتگی
باز بمویی دلم آویختست
خانه ی دل عشق بتاراج داد
عقل ازین واقعه بگریختست
خون دل از دیده ی خواجو مگر
عقد ثریاست که بگسیختست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş