شمارهٔ ۱ - فی التوحید
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
ای غره ماه از اثر صنع تو غرا
وی طره شب از دم لطف تو مطرا
طشت زر شمعی خور از اطلس چرخی
درتافته از امر تو بر قرطه خارا
نوک قلم صنع تو در مبدأ فطرت
انگیخته بر صفحه کن صورت اشیا
سجاده نشینان نه ایوان فلک را
حکم تو فروزنده قنادیل زوایا
از پیه بصر صنع تو بر کرده دو سر شمع
در خلوت این مردمک دیده بینا
پیرایه انوار تو بر لعبت دیده
و آوازه اسرار تو در شارع آوا
از ذات تو منشور بقا یافته توقیع
وز حکم تو سلطان فلک بستده امضا
تقدیر تو بر چار حد هفت حضیره
افراخته نه قبه شش گوشه خضرا
ای صانع بی آلت و ای مبدع بی فکر
وی قاهر بی کینه و ای قایم بی جا
هم رازق بی ریبی و هم خالف بی عیب
هم ظاهر پنهانی و هم باطن پیدا
مأمور تو از برگ سمن تا به سمندر
مصنوع تو از تحت ثری تا به ثریا
توحید تو خواند به سحر مرغ سحرخوان
تسبیح تو گوید به چمن بلبل گویا
از بندگی ات یافته شاهان جهاندار
ایوان فلک سا و جناب فلک آسا
بودی که نبودیم و نباشد که نباشی
با ما نه ای از ما نه و مستغنی ای از ما
گه تختگه مور کنی دست سلیمان
گه نامزد مار کنی معجز موسی
در روضه فردوس نهی مسند ادریس
وز چشمه خورشید دهی شربت عیسی
پر مشعله رعد کنی منظره ابر
پر مشعله برق کنی عرصه صحرا
صنعت چو مفرح کند از قرصه یاقوت
بیرون برد از طبع زمان علت سودا
بی واسطه صیقل لطفت ننماید
نقش مه و مهر از فلک آینه سیما
گر یاد کند ز آتش قهر تو نماند
نم در دهن شور کف آورده دریا
بر قله کهسار زنی بیرق خورشید
بر پرده زنگار کشی پیکر جوزا
از عکس رخ لاله عذاران سپهری
چون منظر مینو کنی این چنبر مینا
جز ماشطه صنع تو کس حلقه نسازد
بر جبه مه جعد سیاه شب یلدا
بی زیور ابداع تو در جلوه نیاید
مه روی فلک در تتق چرخی والا
بی نسخه حکم تو خیال است که یک گل
تحریر کند نامیه بر شقه دیبا
آن طشت زر نرگسی آیا که ز لطفت
خاتون چمن را چه خوش افتاد به بالا
صنع تو در این جوف گل آلوده دلگیر
از آب روان تازه کند گلشن و احیا
بید طبری را کند از امر تو بلبل
وصف الف قامت ممدوده حمرا
از رایحه لطف تو ساید گل سوری
در صحن چمن لخلخه عنبر سارا
تا از دم جان پرور او زنده شود خاک
در کالبد باد دمی روح مسیحا
خواجو نسزد مدح و ثنا هیچ ملک را
إلا ملک العرش تبارک و تعالی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş