بخش ۳۵ - حکایت
Ö
0
Altın Yaprak
چنین گویند که ماهان پادشاهی بزرگ بوده است عاقل و کافی یک روز بازدار خویش را دید باز بر دست آب می خورد بفرمود تا صد چوبش بزدند گفت ای عجب باز بتن خویش پادشاه پرندگانست و غمگسار و عزیز دست پادشاهانست روا بود که تو اینچنین بی ادبی کنی عزیز ملوک بر دست و تو آب خوری یا جز آب چیزی دیگر بازدار گفت زندگانی خداوند دراز باد چون به شکارگاه تشنه گردم چون کنم که باز با من بود گفت به کسی دیگر ده که اهل آن بود که باز تواند داشت که تو آب خوری یا چیزی دیگر که تو را بدان حاجت باشد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş