جهان خاتون غرست و شعر او غر عزیزان بشنوید اشعار غرا
دی جلوه گری بین که آراست مرا خوان کرم خدا مهیاست مرا حلوا چو زغاره بود در سفره ما امروز همان زغاره حلواست مرا
الا ای صوفی مکشوف باطن که بنمایی ره ارباب ورع را بباطن صورت فقر دعا گوی چو بینی قطع کن از من طمع را
افتتاح سخن آن به که کنند اهل کمال به ثنای ملک الملک خدای متعال پادشاهی که به پیرامن جاهش نرسد از ازل تا به ابد وصمت نقصان و زوال…
آنکه دل در هوس روز وصال است او را خواب شب در سر اگر هست خیال است او را دل ز چشمش چه شد ار کرد سوال نظری چون نظرهاست در آن جای سوال است او را…
انسان بمثل آینه باشد بالذات همواره بود مظهر حق این مرات زیبد که بشر فخر و مباهات کند زین موهبت عظیم بر موجودات
دهقان فضل عالم بردان هلال دین آنی که جنه است چو خمی پرزگندم است پردانی تو ساخت تنت را چوخم بزرگ تن پروران برند گمان کز تنعم است…
ای غمت یار بی نوایی ها با من از دیرش آشنایی ها از چراغ رخت به خانه چشم در شب تیره روشنایی ها…
عمارت چرا میکند چیم آقا درین شهر ویران انده فزای یکی خانه او را مگر بس نبود که دو خانه میسازد اندر سرای
به خوبان مهر ورزیدن چه کارست رخش بین ور نه به دیدن چه کارست به یاد لعل دلبر خون دل نوش شراب لعل نوشیدن چه کارست…
ترا دیده هر بار دیدی چه بودی که هر بار دولت مرا رخ نمودی چه بودی گر آن لب نمک میفشاندی وز آن سوز ریش دل ما فزودی…
ترکمن مه بود به ترکی آی خوش بود یک شبی به پیش من آی دیده مه که چون رود بر بام نو مهی هم به بام دیده برای…
تن در پی جان می رود ای بخت کجایی موقوف تو ماندیم که راهی بنمایی از کار فرو بسته در هم شده ما لطفی بنمایی گرمی باز گشایی…
تو چشم آنکه حق بینی نداری وگر نه هرچه بینی حق شماری مکن بب غریق ای زاهد خشک کزین دریا تو چون خس در کناری…
نو درد نداری و رخ زرد نداری ای عاشق بیدرد چه نالی و چه زاری دلها برد آن آه که از درد برآرند فریاد ز آهی که نور بیدرد برآری…
15 / 1.000+ gösteriliyor