شمارهٔ ۱۰۰۵
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
خوش آن شب که چشمم بر آن نای بود
مژه هر زمان اشک پالای بود
بیا ای جهان بر سر من بگرد
که این سر شبی زیر آن پای بود
تنم بر در دوست پامال گشت
چه تدبیر چون خاک آن جای بود
شب دوش هم بد نبود از خیال
اگر چه دراز و غم افزای بود
زمی های دوشینه مستم هنوز
میی کز دو چشم جگرزای بود
بگویم چه خوش داشت وقت مرا
سرودی که از ناله و وای بود
بکش زارمای عشق کان دل نماند
که صبر مرا کارفرمای بود
بیفتاد چندین دل خلق دی
که شانه تراگیسوافزای بود
یکی کار زان لب دریغم مدار
که تا بود خسرو شکرخای بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş