شمارهٔ ۱۱۴۶
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
اگر چه پرسش من نیست رایش
رها کن تا بمیرم زیر پایش
زمین را بهره زان پا و سرم دور
به غیرت هر دم از خاک سرایش
سر ما در کمند و شه به جولان
چه غم می دارد از مشتی گدایش
چو از ما رفت یاران جان بی شرم
بدار ار می توانی داشت جایش
ترا خون ریز عاشق نیست حاجت
که هجران نیک می داند سزایش
شراب شوق کز جنت دلم خورد
گوارا باد آن نقل بلایش
تو کش یارا که خواهد مرد بی تو
که خسرو کرد خود را آزمایش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş