شمارهٔ ۱۱۵۴
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
گر مرا با بخت کاری نیست گو هرگز مباش
ور به سامان روزگاری نیست گو هرگز مباش
سر به خشت محنتم خوش گشت گر تاج سری
بهر چون من خاکساری نیست گو هرگز مباش
من سگ خشک استخوانم بس که از تیر قضا
بهر من فربه شکاری نیست گو هرگز مباش
هر خسی را از گلستان جهان گل ها شکفت
گر مرا بوی بهاری نیست گو هرگز مباش
چهره زرین و سیمین سینه ترکان بسم
با زر و سیمم شماری نیست گو هرگز مباش
آسمان وار است دامان مراد ناکسان
گر مرا پیوند داری نیست گو هرگز مباش
غم خود از عشق است گو در جان من جاوید باد
گر غمم را غمگساری نیست گو هرگز مباش
عشقبازی با خیال یار هم شب ها خوش است
با وی ار بوس و کناری نیست گو هرگز مباش
سرخوشم از درد و درد از ساقی عیش و طرب
بهر من چون درد خواری نیست گو هرگز مباش
من خراب و مست یاران هم که بردارد مرا
گر به مجلس هوشیاری نیست گو هرگز مباش
مجلس عیش است و جز خسرو همه مستند اگر
ناکسی و نابکاری نیست گو هرگز مباش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş