شمارهٔ ۱۱۹۲
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
لب نگر وان دهان خندانش
وان خم طره پریشانش
روی چون بامداد تابستان
زلف همچون شب زمستانش
تیر بالای او بخست مرا
از گشاد ره گریبانش
دامن از ما همی کشد امروز
چنگ ما روز حشر و دامانش
کوفته ماند شخص چون زر من
از دل سخت همچو سندانش
چون فرو برد در دلم دندان
جان فرستم به مزد دندانش
دل من گشت خون و خون دلم
آب شد در چه زنخدانش
خسروا پرسشی بکن که به دل
خار دارم ز نوک مژگانش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş