شمارهٔ ۱۲۵۶
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
بدو بودم شبی افسانه آن شب بگوییدم
وگر میرم به تعظیم سگان او بموییدم
مرا امروز در دار بلا جلوه ست بهر او
سرود جلوه کان در نوحه گویند آن مگوییدم
شهید خنجر عشقم به خون دیده آلوده
به خاکم همچنان پر خون در آرید و مشوییدم
گلی کز خاک من روید به گوش اهل دل گوید
که من بوی فلان دارم مبوییدم مبوییدم
همه جا از شهیدان نور خیزد وز دلم آتش
نشان است این میان کشتگانش گر بجوییدم
گر از گل گل شود پیدا ز من خواهد زدن بویش
نبوییدم که از غیرت بسوزم گر ببوییدم
پس از کشتن که خون آلوده خسپد بر درش خسرو
از آن بهتر که با عزت به خون دیده شوییدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş