شمارهٔ ۱۳۰۷
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
زان غمزه خونخوار جان افگار خوش می آیدم
ناخوش بود زخم نهان زان یار خوش می آیدم
ای آنکه بر درد دلم تدبیر درمان می کنی
بگذار کاین دل همچنین افگار خوش می آیدم
شاهدپرستم خوانده ای ای زاهد و منکر نیم
پنهان چه دارم پیش تو این کار خوش می آیدم
تسبیح و زهد ای پارسا دانم که خوش باشدولی
گر راست می پرسی ز من زنار خوش می آیدم
افتادم اندر راه تو تا خاک گردم زودتر
وان پای نازک چون کنم رفتار خوش می آیدم
گفتی دو چشم و دو لبم زینها کدام آید خوشت
خوردند اگر چه خون من هر چار خوش می آیدم
از گریه من خار رهت اندر سر کویت کنون
از دیده رفتن سوی تو بر خار خوش می آیدم
بر باد رویت روی گل می بینم و خون می خورم
خلقی چنان داند مگر گلزار خوش می آیدم
خسرو چه خواندی ذکر او یک بار دیگر خوش بود
می گو که یاد آن صنم هر بار خوش می آیدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş