شمارهٔ ۱۵۱۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردن
حرامت باد بی یاران می اندر ساغر آوردن
لطافت گویم آن یا حسن یا خود آدمی کشتن
شمایل خوانم آن یا شکل یا خود مردم آزردن
چه رویست آن تعالی الله که نتوان زیستن بی او
چه شکل است آن نمی دانم که نتوان پیش او مردن
گهی از رخ فشاندگان گرد و گه در دامن افگندن
گهی بر روی بردن دست و گه در آستین کردن
اگر گویم که دارم بر لبت کاری به جای لب
روا باشد چنین در کار ما دندان فرو بردن
ز زلفت می کشم بسیار تاب از روی تو روزی
پریشانی چه آرد چون تویی را دست در گردن
خوش است آن لب گزیدن گاه شورانگیزی خنده
اگر چه نیست از معهود حلوا با نمک خوردن
مپرور خسروا در دل خیال خوب رویان را
نشاید دشمن خود را به خون خویش پروردن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş