شمارهٔ ۱۵۱۴
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
ندارم روزی از رویت به جز حیرت گه دیدن
چه سود از دیدن بستان چه نتوان میوه ای چیدن
اگر دزدیدن جان می نخواهی چیست از شوخی
به هنگام خرامش خویش را صد جای دزدیدن
دلی کو عاشق شمعی بود سوزد چو پروانه
که بر آتش سیه رویی بود چون دود لرزیدن
جگر خارای پیکان غمزه خوبان رو ای رعنا
که نآرد نازنین طاقت ز ناخن پشت خاریدن
زکوة آن دو لب بر جان من یک خنده ضایع کن
که این دیوانه زان لبها همی ارزد به خندیدن
لب و چشمم به رشکند از پی خاک درت با هم
که این در گردن سرمه ست و آن در بند بوسیدن
شبی گفتم که سوز من نبینی گه گهی گفتا
که باشد خس ز بهتر سوختن نی از پی دیدن
کسی کو جان نبازد عشق او بازی ست با جانان
نشاید خودپرستان را طریق عشق ورزیدن
مرنج از جور یار ار عاشقی خسرو که به نبود
مزاج نیکوان دانستن و بر خویش پوشیدن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş