شمارهٔ ۱۵۶۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
چشم را در ملک خوبی شحنه بیداد کن
غمزه خونخواره را بر جادوان استاد کن
زلف بر دست صبا نه تا پریشانش کند
خان و مانی را به هر مویی از آن آباد کن
تیغ عیاری بکش سرهای مشتاقان ببر
پس طریق عشقبازی را ز سر بنیاد کن
ای که از حسن و جوانی مست و خواب آلوده ای
گاه گاه از حال بیداران شب ها یاد کن
ناله را هر چند می خواهم که پنهان برکشم
سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن
دل به زلفت بستم ار در بندگی درخورد نیست
ای سرت گردم بگردان گرد سر آزاد کن
حسرت رویت هلاکم کرد از بهر خدا
روی بنما و دل درمانده ای را شاد کن
من نیم زین ها که خواهم از جنابت سر کشید
خواه فرمان ستم فرمای و خواهی داد کن
ملک خوبی را شنیدم سکه نو زد ای صبا
اولش جان خدمتی ده پس مبارکباد کن
سینه من کوه دردست و به ناخن می کنم
آن که نامم بود خسرو بعد از این فرهاد کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş