شمارهٔ ۱۵۷۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
ای دل به چشم عبرت نظاره جهان کن
ظاهر نهان چه بینی نظاره نهان کن
پرواز کن به همت بر پر به اوج عزت
جبریل اوج خود شو بر سدره آشیان کن
چشمت چو تندگیری چون پرده های دیده
بگشای پرده دل سرپوش از آن روان کن
زان زر که کم خوری گر دامن گرانت ماند
بر دار خاک و خارا دامان خود گران کن
عمر رونده خواهی پاینده تا قیامت
زنهار نام نیکو با عمر هم عنان کن
گر تخت عاج خواهی خود را بلند منگر
در خاک تست بادی زان مشت استخوان کن
بر خوی های ناخوش نه باد برد باری
داری رمی ز گرگان زر ابروی شبان کن
ور در صدف چنانی کآرند روی در تو
آیینه های خود را آیینه جهان کن
رخ سوی شاه دل نه کش در غزا خرد را
پس اسپ عشق در ران فرزینش رایگان کن
بین شمع کش ز سوزش کشته ست جان روشن
گر روشنیت باید تن را بسوز جان کن
خسرو به ملک شهرت چندت زبان هرزه
عالم همه گرفتی شمشیر در میان کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş