شمارهٔ ۱۵۸۶
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
باز آمد آن که سوخته اوست جان من
خون گشته از جفاش دل ناتوان من
هر چند بینمش هوسم بیش می شود
روزی در این هوس رود البته جان من
آنجا طلب مرا که بود گرد توسنش
روزی اگر ز خاک نیایی نشان من
ای زاهد آن قدر که دعا می کنی مرا
نامش بگوی بهر خدا از زبان من
داغ غلامی تو دریغم بود از آن
هیچ است و باز هیچ بهای گران من
بیگانگی مکن چو در آمیختی به جان
جان خود از آن تست و خلاص تو آن من
گفتی حدیث بوسه تو دانی ز من مپرس
زیرا نگنجد این سخن اندر دهان من
چون نالم از غم تو که پرورده وی است
گر بشکنند بند ز بند استخوان من
ای مهر آرزوی ز خسرو بتافتی
شرمت نیامد از من و اشک روان من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş