شمارهٔ ۱۶۴۵
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
دلم آشفته شد جانا به بالای بلای تو
بکن رحمی به جان من که گشتم مبتلای تو
اگر رای تو این باشد که من دانم جفا بینم
جفای جمله عالم را کشم جانا برای تو
میان بگشای ورنه پیرهن صد چاک خواهم زد
که در دل بس که ره دارم من از بند قبای تو
رقیبت را نمی خواهم الهی نیست گردانش
که دایم می کند محروم ما را از لقای تو
اگر تو هر رقیبی را به جای بنده می داری
بحمدالله که خسرو را کسی نبود به جای تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş