شمارهٔ ۱۶۵۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
ای جان من آویزان از بند قبای تو
بیچاره دلم خون شد در عهد وفای تو
افتاده نخواهم بود الا به درت زین پس
گر خاک شوم باری زیر کف پای تو
گفتی که بدین زاری از بهر که می میری
والله که برای تو بالله که برای تو
یارب نفسی باشد کز عشق امان یابم
و آسوده بخسپم شب ایمن ز بلای تو
جان تیغ ترا دادم از شرم رخت مردم
زیرا به از این باید تعظیم جفای تو
یار دگرم گویی وز آه نمی ترسی
یعنی که کسی دیگر آنگاه بجای تو
هر چند که شد خسرو سلطان سخنگویان
از بهر یکی بوسه هم هست گدای تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş