شمارهٔ ۱۷۷۹
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
ای که چشم من به روی خویش روشن کرده ای
اندر آخوش خوش کزان رو خانه گلشن کرده ای
صد دل ویران است در هر تار پیراهن ترا
تو چنین نازک چه تار است اینکه بر تن کرده ای
تو همه تن مایه شادی و جانم پر ز غم
جان من وه اینچنین جایی چه مسکن کرده ای
جلوه کردی بر من از رخ تا روان شد خون ز چشم
یارب آید پیش چشمت آنچه با من کرده ای
تیغ زن بر گردن من خون من در گردنت
غم مخور چون اینچنین خون صد به گردن کرده ای
هر شبی تا روز می سوزم گدازان همچو شمع
دم به دم از سوزش من چله روشن کرده ای
دوست می دارم ترا با آنکه بهر خویشتن
عالمی بر خسرو بیچاره دشمن کرده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş