شمارهٔ ۱۷۹۶
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
رخساره مکن راست به جایی که تو باشی
ور راست کنی طرفه بالایی که تو باشی
گفتی چو ببینی رخ ما را غم خود خور
از جان که کند یاد به جایی که تو باشی
از دیده نیفتد گذرش بر تو نگویی
تا خاک شوم در ته پایی که تو باشی
شاید که نیاری به نظر ملک جهان را
در کلبه احزان گدایی که تو باشی
خلقی به دم سرد بمیرد به درت آنکه
خورشید نتابد به سرایی که تو باشی
خسرو اگر از شعر برانی سخن عشق
احسنت زهی شعر سرایی که تو باشی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş