شمارهٔ ۱۸۱۱
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
اگر تو سرگذشت من بدانی
دگر افسانه مجنون نخوانی
همی گوید برو بیدار می باش
مکن تعلیم سگ را پاسبانی
ز من پرسی که همدردان چه کردند
ترا دادند جان و زندگانی
مرا گرد سر آن چشم گردان
که تا بر من فتد آن ناتوانی
نماندم استخوانی هم که باری
سگ تو باشد از من میهمانی
طبیبم داغ فرماید نداند
که صد جا بیش دارم در نهانی
به بالینش منالید ای اسیران
که بس شیرین بود خواب گرانی
مرا جان در وفاداری برآمد
هنوز اندر حق من بدگمانی
به قتل خسرو آمد عشق و شادم
که یاری همرهی شد آن جهانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş