شمارهٔ ۱۸۲۲
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
ای قامت چون شاخ گل از برگ گل خندان تری
چون لاله تر نازکی چون سرو در بستان تری
گل داشت وقتی بوی تو آمد به دعوی سوی تو
از آفتاب روی تو شد خشک با چندان تری
یارب چه اندام تر است آن کت به پیراهن در است
آب حیات ار چه تر است اما ندارد آن تری
اکنون که برنا می شوی آرام دلها می شوی
هر چند دانا می شوی از کودکان نادانتری
با عهدت ای پیمان شکن گفتی نمی یارم سخن
کز عهد زلف خویشتن بدعهد و بد پیمان تری
یوسف به هفده قلب اگر ارزان بود اندر نظر
گر جان دهم عالم به سر از وی بسی ارزان تری
گفت منت آید گران وز همچو من تو بر کران
خوبی و رعنایی از آن هر روز نافرمان تری
سلطان کند گر هر زمان تیغ سیاست را روان
تو در سیاست جان جان حقا کزو سلطانتری
گر جان کند خسرو زیان با تو چه در گیرد از آن
کز بهر جان عاشقان هر روز نافرمان تری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş