شمارهٔ ۱۸۵۷
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
بی تو ای بی تو به جان آمده جانم چونی
کز پی کاهش من روز به روز افزونی
پیش از این گر چه جفاهات بسی بود ولی
نه چنین بود از این بیشتری کاکنونی
جان همی خواستی از من که به افسون ببری
جان من رفت و تو هم بر سر آن افسونی
چند گویی که چه حال است دل تنگ ترا
آن چنان است که تو از دل من بیرونی
حال خونابه خسرو دل خسرو داند
تو چه دانی که نه در آب و نه اندر خونی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş