شمارهٔ ۱۸۵۹
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
ای بیغم از دل من بسیار شد جدایی
شادی به رویت ار چه بر غم کنان نیایی
گفتی رهات کردم از خنجر سیاست
دل سوختی و جانم آتش برین رهایی
داند چگونه باشد شبهای دردمندان
آن کس که خفته یک روز بر بستر جدایی
شبهای عاشقان را شمع مراد نبود
رسوای شهر و کو را چه جای پارسایی
خورشید آسمان را چون کم توان رسیدن
بر جای رقص می کن ای ذره هوایی
در حسرت جمالت جانم به لب رسیده
ای دستگیر جان ها آخر بگو کجایی
آن من نیم که باشم در ملک وصل خسرو
بگذار تا به کویت خوش می کنم گدایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş