شمارهٔ ۱۹۴۵
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
بسیار باشد ای جان از همچو من غمینی
نازی که می کشم من از چون تو نازنینی
تا دست و پا نهادی در حسن کس ندیدم
پایی به دامن اندر دستی در آستینی
گر در جهان بگردی از جور خود نیابی
بی آب دیده خاکی بی خون دل زمینی
از شبروان کویت هر گوشه ای و آهی
وز هندوان چشمت هر غمزه در کمینی
شمشیری از خیالت بر ما سری و جانی
زناری از دو زلفت از ما دلی و دینی
پوشیده ام بر دل مشکین زره ز زلفت
کز گوشه های چشمت ترکی ست در کمینی
زنبور وار بستی در خون من میان را
زان لعل دلنوازم ناداده انگبینی
در شهر بند عشقت دانی که کس نداند
قدری چو من غریبی جز همچو من غمینی
شبهاست بنده خسرو کز پا نمی نشیند
روزی نشیند آخر با چون تو همنشینی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş