شمارهٔ ۱۹۶۴
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
ای گل دهن تنگت صد تنگ شکر چیزی
گل با تو نمی ماند در حسن مگر چیزی
ما را به تماشایی مهمان رخ خود کن
چون سبزه برآوردی گرد گل تر چیزی
دودی که ز آه من بر ماه زدی هر شب
در روی چو ماه تو هم کرد اثر چیزی
تا باز کرا سوزد این جادوی تو آخر
خط تو دمید اینک بالای شکر چیزی
تا باغ رخت دیدم گل باد به چشم من
کی از گل و بستانی آرم به نظر چیزی
گفتی که کمر بندم در ریختن خونت
باری ز پی بستن داری به کمر چیزی
گویم غم و دردم بین گویی که بتر خواهم
بسم الله اگر خواهی زین هر دو بتر چیزی
زان غم که فرستادی کرده دل خسرو خوش
جان منتظرست اینک گر هست دگر چیزی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş