شمارهٔ ۱۹۹۴
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
خیالی کرده ام وین از خیال خود نمی دانی
ز ابرو پرس اگر جور هلال خود نمی دانی
نهادی سنبله بر مشتری و می کشی خلقی
منت آگه کنم گر تو وبال خود نمی دانی
ز جولان سمندت دور بادا چشم بد گرچه
صف موران مسکین پایمال خود نمی دانی
مه دوهفته می خوانی رخ خود را و من چون مه
همی کاهم که در خوبی کمال خود نمی دانی
مگو ای شاخ خلق از دیدنم بهر چه می میرند
تو یعنی از بلای زلف و خال خود نمی دانی
دمی با مردم دیده نشستی پس دم دیگر
اگر زین هم نشینی بد ملال خود نمی دانی
بخواهد رفت ناگه جان خود درین خسرو
که حالی در چنین نظاره حال خود نمی دانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş