شمارهٔ ۲۲۵
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
یارب اندر سر هر موی تو چندان چه خم است
زیر آن موی رخت از گل خندان چه کم است
چند گویی که مکن صورت جورم از چشم
مردم چشم تو خود صورت جور و ستم است
ما چو از زلف تو زنار ببستیم اکنون
هم به روی تو اگر روی مرا بر صنم است
گاه گاهی که دمی نیم دمی همچو مسیح
زندگانی اگرم هست همان نیم دم است
ای لب از خون دلم شسته ز بهر خونم
تا چه در دست که لبهای ترا در شکم است
دل من سوی عدم رفت به همراهی صبر
از لب خود خبری پرس که راه عدم است
ماند با خط تو چسبیده سیاهی دو چشم
زان که خط تو تر و دیده من نیز نم است
چه سبب خط ترا ماه بود در فرمان
مگر از خامه دستور عطارد رقم است
مگر از جرعه جام کرمت شسته شود
دل خسرو که بیالوده ز اندوه و غم است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş