شمارهٔ ۲۷۱
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
تیر کدامین بلاست کان به کمان تو نیست
دست کدامین دل است کان به عنان تو نیست
وجه همه نیکوان از دل ما راجع است
زانکه به خط هایشان هیچ نشان تو نیست
عشقم اگر می کشد تو مکش ای پندگو
جان من است آخر این وای که جان تو نیست
بی دلیم گفت از آن صد دلش افزون زکف
هر چه کشم سوی خویش گوید از آن تو نیست
نام وفا برده ای شرم نداری ز خلق
عرض متاعی مکن کان به دکان تو نیست
غمزه زده استی چنانک می بکنم جان ز ذوق
توشه عشق است این زخم سنان تو نیست
باز مدار ار کنم رخنه دل پر ز خاک
دودکش این دل است غالیه دان تو نیست
کور شد این دل فتاد در چه تاریک غم
باد ازین کورتر گر نگران تو نیست
تیغ زن و وارهان خسرو درمانده را
سود وی است این و زان هیچ زیان تو نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş