شمارهٔ ۳
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یارا
من و دردت چو تو درمان نمی خواهی دل ما را
منم امروز و صحرایی و آب ناخوش از دیده
چو مجنون آب خوش هرگز ندادی وحش صحرا را
شبت خوش باد و خواب مستی ات سلطان و من هم خوش
شبی گرچه نیاری یاد بیداران شبها را
ز عشق ار عاشقی میرد گنه بر عشق ننهد کس
که بهر غرقه کردن عیب نتوان کرد دریا را
بمیرند و برون ندهند مشتاقان دم حسرت
کله ناگه مبادا کج شود آن سرو بالا را
به نومیدی به سر شد روزگار من که یک روزی
عنان گیری نکرد امید هم عمر روان ما را
مزن لاف صبوری خسروا در عشق کاین صرصر
به رقص آرد چو نفخ صور کوه پای بر جا را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş