شمارهٔ ۳۰۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
زلف به ظلم گر چه جهانی فرو گرفت
نتوان همه جهان به یکی تار مو گرفت
در ماهتاب دوش خرامان همی شدی
ماهت بدید و چادر شب پیش رو گرفت
من چون کنم که روی دگر خوش نمی کند
این چشم رو سیه که به روی تو خو گرفت
وقتی زبان طعن گشادم به بیدلی
اینک دل خراب مرا حق او گرفت
بوسیدم آن لب و ز شکر می ماند سخن
یعنی بخواهد این نمکم در گلو گرفت
ساقی بیار می که چنان سوخت دل ز عشق
کز سوز این کباب همه خانه بو گرفت
ای پرده پوش قصه من بگذر از سرم
کاین سرگذشت من همه بازار و کو گرفت
بس پارسا که از هوس شاهدان مست
در میکده در آمد و بر سر سبو گرفت
جان برده بود خسرو مسکین ز نیکوان
عشق تو ناگهانش در آمد فرو گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş